جزوه درس آشنائی بااموربین الملل شماره 2 ( دانشگاه علمی کاربردی مرکز هلال احمر)
رئاليسم در روابط بينالملل
رهيافت واقعگرايي، يکي از قديميترين نگرشهاي پديد آمده در عرصه توضيح و تبيين مسائل بينالمللي است. به عقيده واقعگرايان، ذات و سرشت انسان شر است و انسان پيوسته در پي کسب منافع، افزايش قدرت و تأمين امنيت خود ميباشد، بنابراين چون قدرتجويي پديدهاي طبيعي است، جنگ، ستيز و اختلاف نيز پديدهاي طبيعي، ذاتي و هميشگي محسوب ميگردد. واقعگرايي که به درسهاي تاريخ احترام فراوان ميگذارد، اساساً محافظهکار، عينيتگرا و محتاط است و ديدگاهي بدبينانه نسبت به سياست بينالملل دارد. سياست داخلي را از سياست خارجي منفک ميداند و سياست بينالمللي را کشمکشي دائمي براي دستيابي به قدرت در محيطي هرج و مرجگونه ميپندارد. واقعگرايان معتقدند در يک نظام بينالمللي غيرمتمرکز، ميان دولتهاي ملي از حيث قدرت و تواناييها، تفاوتهاي بسياري وجود دارد. واقعگرايان مهمترين عنصر قدرت را «قدرت نظامي» ميدانند و «توازن قوا» را اساسيترين وسيله تنظيمکننده براي جلوگيري از دستيابي يک بازيگر به برتري و استيلا تلقي ميكنند. در رهيافت واقعگرايي، اقتصاد، جغرافيا، سياست، فرهنگ در مسائل امنيتي از آن رو مهم شناخته ميشوند که ميتوانند در عامل نظامي تأثيرگذار باشند.
با وجود آنكه واقعگرايي داراي ابعاد و تقسيمبنديهاي مختلفي است، اما تمام نظريات و ديدگاههاي واقعگرايانه در سه اصل «دولتگرايي»، «خودياري» و «بقا» مشترک هستند.
به نظر واقعگرايان، «دولت ملي» مهمترين بازيگر در نظام بينالملل است و به همين سبب نيز مرجع امنيت محسوب ميشود. بر اين اساس نگراني در مورد فريب، همواره مانع همکاري است و کشورها اغلب از بيم آنکه طرف ديگر بتواند آنها را فريب دهد و مزيت نسبي به دست آورد، براي وارد شدن به قراردادهاي همکاري، بيميل هستند. در اين بين اساسيترين انگيزهاي که دولتها را به حرکت درميآورد، انگيزه بقاست، زيرا کشورها ميخواهند حاکميت خود را حفظ نمايند، به همين سبب نيز در نظريه واقعگرايي، مفاهيمي نظير «قدرت»، «منافع ملي» و «توازن قوا» از اهميت بسياري برخوردارند.
از ديد واقعگرايي، سياست بينالملل در قالب آنارشي تفسير ميشود. واقعگرايان، نظم داخلي کشورها را از نظم بينالملل جدا ميدانند و قائل به استقلال نظم بينالمللي هستند. آنها اعتقاد دارند که نظام بينالملل فاقد اقتدار برتر به منظور ايجاد قواعد و رويههاي قانوني همراه با اجبار و تنبيه ميباشد، بنابراين ساختار نظام سياسي بينالملل، قبل از هر چيز توسط اصل سازماندهنده آن که «آنارشي» است، تعريف ميشود.
در اين بين «توزيع تواناييها» بين واحدها، به نظام بينالملل شکل ميدهد و بالطبع واحدهاي داراي توانايي بيشتر، به عنوان قطبهاي نظام عمل ميکنند و به حوزههاي نفوذ و مسائلي که بقيه واحدها بايد با آن برخورد کنند، شکل ميدهند. در واقع سياست بينالملل يک حوزه کاملاً رقابتي نيست، بلکه حوزهاي است که بازيگران اصلي و بازيگران داراي توانايي بيشتر، عرصه را تنظيم ميکنند و بقيه مجبورند در اين عرصه فعاليت کنند.
در مجموع واقعگرايان سه الگوي رفتاري براي بازيگران ارائه مينمايند. الگوي اول، کشورها را در نظام بينالمللي از يکديگر هراسان ميداند، زيرا واحدها با سوءظن به يکديگر نگاه ميکنند و نگران قريبالوقوع بودن جنگ هستند. الگوي دوم، تمام کشورها را در نظام بينالملل، در تلاش براي تضمين بقاي خود ميپندارد، زيرا کشورهاي ديگر، تهديداتي بالقوه هستند و هيچ قدرت بالاتري که به آنها هنگام بروز خطر کمک کند، وجود ندارد.بر اين اساس کشورها نميتوانند براي امنيت خود به ديگران متکي باشند. الگوي رفتاري سوم حکايت از آن دارد که هر بازيگر در تلاش براي به حداکثر رساندن قدرت نسبي در مقايسه با ساير بازيگران ميباشد، زيرا بازيگران احساس ميکنند که هر چه برتري نظامي يک واحد بر واحدهاي ديگر بيشتر باشد، آن واحد در امنيت بيشتري به سر ميبرد. در مجموع تمام کشورها نه تنها براي برتري يافتن بر ديگران به دنبال فرصت هستند، بلکه تلاش ميکنند کشورهاي ديگر به آنها برتري نيابند.
عناصر رئالیسم: حفظ قدرت نمایش قدرت استراتژی افزایش قدرت
عناصر رئالیست در روابط بین الملل
:
اولین واصلی ترین شاخص هویتی وکارکردی رئالیست را باید در تحلیل آنارشی مورد توجه قرار دادو آنارشی به معنی فقدان قوه فائقه مرکزی است. یعنی اینکه به هیچ وجه قانون در روابط بین الملل وجود ندارد. یعنی نباید هیچ کشوری انتظار قواعد در سیاست بین الملل داشته باشد. نهادهای بین الملل وحقوق بین الملل وسازمانهای بین المللی به هیچ وجه نمی توانند امنیت کشورهارا تضمین کنند. بنابر این امنیت معطوف به قدرت وتوانمندی کشورها در سیاست بین الملل خواهد بود. در فضای آنارشی باید هرکشوری قدرت سازی کند زیرا قدرت مرجع اصلی حفاظت از واحد های سیاسی تلقی می شود.
دومین
شاخص رئالیسم Self help به معنای خودیاری است. خودیاری به مفهوم آن است که نمی توان انتظار داشت ديگران منافع مارا درک کنند هرکشوری باید منافع، قدرت وامنیت خودرا تولید وحفظ کند.درفضای خودیاری تمام کشورها دوست تاکتیکی ودشمن تاکتیکی هستند صرفا واحد سیاسی مربوطه براساس منافع خود باید ایفای نقش کند.
سومین
شاخص رئالیسم Statism به معنای دولت گرایی است به عبارت دیگر تولید قدرت وهمچنین امنیت سازی در زمره وظایف دولت محسوب می شوددولت مرجع اصلی رفتار بین المللی است. یعنی اینکه هرفردی که محوریت قدرت سیاسی در داخل کشور باشد در سیاست بین الملل نقش تعیین کننده ای دارد. Statism به این معناست که رهبران سیاسی به نام دولت تولید قدرت نمایند ودر برابر تهدیدات دفاع نمایند.
چهارمین
شاخص رئالیسم Survival بقاء می باشد یعنی اینکه حفظ نظام سیاسی وحفظ بنیادهای ساختاری کشور در حوزه موضوعات مربوط به بقاء مطرح می شود بنابر این امنیت سرزمینی وامنیت ساختاری حوزه منافع حیاتی است. براساس چنین مولفه هایی هرکشور باید بتواند به بیشترین مازاد قدرت دست یابد. مازاد قدرت زمانی حاصل می شود که درک منافع وتحقق منافع ملی حاصل شود. به عبارت دیگر Survival یا بقاء باید به عنوان هدف تمامی کشورها در سیاست بین الملل باشد. برای رسیدن به چنین اهدافی الگوهای کنش در رهیافت رئالیستی مطرح می شود.اولین کنش رئالیستی را باید در قالب تهدیدزدایی مورد توجه قرارداد. یعنی اینکه هر کشور باید تهدیدات را شناسایی نموده وزمینه مقابله با تهدیدات را فراهم سازد.دومین الگو درکنش را باید قدرت سازی دانست قدرت دارای نشانه های متفاوتی است در شرایط موجود قدرت سخت افزاری قدرت نرم افزاری وقدرت هوشمند مورد توجه قرارگرفته است. سومین مولفه مربوط به مصالحه است. مصالحه به معنای آن است که از استراتژی بردبرد استفاده شود از سوی دیگر باید به منافع طرف مقابل توجه شود. چهارمین کنش در رهیافت رئالیستی را باید موازنه گرایی دانست یعنی اینکه موازنه مبتنی برتولید قدرت متوازن برای بازدارندگی است به عبارت دیگر درموازنه گرایی لازم است هر بازیگری بتواند نقش متعادل کننده قدرت در سیاست بین الملل را ایفا کند.لازم به توضیح است کشوری مثل ایران نیازمند توازن منطقه ای است که از طریق بازدارندگی راهبردی حاصل می شود یعنی اگر کشورهای خلیج فارس از مزیت نسبی در نیروی هوایی برخوردارند ایران باید از قدرت لازم در حوزه موشکی بهرمند شود. ازبین رفتن موازنه امکان شکل گیری جنگ را اجتناب ناپذیر می کند جنگ ها بر اساس نظریه رئالیستی یا انعکاس عدم توازن محسوب می باشد ویا جنگ برای تغییر در توازن قدرت طراحی می شود.
رئالیسم مکتب سیاست قدرت است .
تولید قدرت مرتبط با انتظارات است. هرچه انتظارات ما بیشتر باشد باید قدرت بیشتری تولید کنیم. قدرت آن چیزی است که با چراغ خاموش تولید شود برعکس تولید قدرت عیان که همیشه مقابله به مثل سایر قدرتها را به دنبال دارد. قدرت همواره به معنی رویارویی محسوب نمی شود. بنابر این باید قدرت غافلگیر کننده داشته باشیم که مقابله به مثل دیگران را به دنبال نداشته باشد.
نظریات نئو رئالیستی در روابط بین الملل
این نظریه در روابط بین الملل در سال 1979 توسط کنث والتز(
KennethWalts) ارائه شد. والتز نئورئالیستی را برپایه و اساس تحلیل تئوریک رئالیسم بناکرد. به عبارت دیگر والتز تلاش داشت که این موضوع را مورد بررسی قراردهد که سیاست خارجی والگوی رفتار کشورها در روابط بین الملل بر اساس چه مولفه هایی شکل می گیرد. در نظریه رئالیسم این موضوع مورد تإکید قرار گرفته بود که اصلی ترین بازیگر روابط بین الملل کشورها(State) هستند. والتز به این جمع بندی رسید که کشورها بخشی از واقعیت روابط بین الملل محسوب می شوند درحالیکه عوامل دیگر نیز وجود دارند كه می توان آنرا ساختار یا استراکچر ناميد. به این ترتیب در نظریه نئورئالیسم ساختار نظام بین الملل جایگزین (Actor)گردید. ساختار به معنای چگونگی توزیع قدرت در سیاست بین الملل است. به عبارت دیگر ساختار نشان می دهد نظام بین الملل ماهیت چند قطبی دارد. آیا نظام بین الملل ماهیت سلسه مراتبی است؟ آیا نظام بین الملل در شرایط موازنه قدرت قراردارد؟ ویا اینکه ساختار در قالب دو قطبی ایفای نقش می کند.
کنث والتز در مطالعات خود به این جمع بندی رسید که کشورها رفتار سیاست خارجی خود را بر اساس ساختار نظام بین الملل تنظیم می نمایند. از سوی دیگر والتز در مطالعات خود ساختار دو قطبی را پایدارترین ، باثبات ترین، همچنین موثر ترین ساختار در نظام بین الملل دانست. در چنین شرایط وفرایندی هر بازیگری تلاش می کند تا بر بازیگر دیگر تإثیر گذار باشد، اما اراده وروح حاکم بر ساختار موثر تر از رفتار کشورها بر یکدیگر است. موضوع دیگری که والتز بر آن تإکید داشت مسئله امنیت است. رئالیسها بر این اعتقادند که مهمترین دغدغه کشورها در سیاست بین الملل تإمین منافع ملی وارتقاء قدرت ملی است.درحالیکه والتز نگرش کاملا متفاوتی ارائه می دهد. وی بر این اعتقاد است که منافع وقدرت تحت الشعاع امنیت قرار می گیرند. یعنی اینکه کشورها بیش از آنکه به منابع خود توجه داشته باشند باید به بقاء وامنیت متمرکز شوند. حتی اگر بین امنیت وقدرت تعارض ايجادشود کشورها باید از قدرت ومنافع خود صرفنظر کنند. زیرا امنیت موثرتر وتعیین کننده تر از منافع وقدرت برای کشورها محسوب می شود. به این ترتیب در نظام بین الملل که آنارشی بر آن حاکم است مسئله قدرت از اهمیت ثانویه برخوردار است. در فضای آنارشی ساختار وامنیت مهمترین دغدغه کشور ها محسوب می شود.
انواع نئورئالیست: بعد از اینکه کنث والتز نظریه نئورئالیسم را ارائه داد سه گروه از نظریه پردازان سیاست روابط بین الملل تلاش کردند جلوه های مختلف نئورئالیستی را تبیین نمایند. در این ارتباط جان مير شایمر نظریه نئورئالیست تهاجمی واستفان والت نظریه نئورئالیسم تدافعی ورابرت جرویس نظریه نئورئالیسم انگیزشی را ارائه دادند. علاوه بر آن دو نظریه پرداز دیگر همانندکراسنر نظریه رژیم های بین الملل را درقالب نئورئالیسم ورابرت گیلپین نظریه نئورئالیسم اقتصادی را مطرح کردند. هریک از 5نظریه پرداز یادشده تلاش دارند تا تشريح كنندكه ساختار دارای چه ویژگی هائی است واز سوی دیگر هرکدام تلاش دارند که بگویند امنیت سازی چگونه انجام می گیرد0
رئالیسم انگیزشی رابرت جرویس :
نظریات نئورئالیسم راباید نقدی به رهیافت های رئالیستی دانست در نظریه رئالیست موضوع قدرت محور اصلی کنش دولتها محسوب می شد. قدرت برای ارتقاء منافع ملی مورد توجه قرار می گرفت. از سوی دیگر باید نئورئالیسم را در قالب ضرورتهایی همانند امنیت مورد توجه قرار داد اما سوال آنها اين است که امنیت چگونه حاصل می شود وچگونه بايدزمینه های ارتقاء قدرت را فراهم کرد. در نئورئالیسم تهاجمی موضوعی به نام نگرانی نسبت به آینده مورد تإکید قرار می گیرد. از سوی دیگر نظریه پردازان نئورئالیسم تهاجمی به این جمع بندی رسیدندكه برخی از تهدیدات حاشیه ای وجزیی می توانند در شرایط زمانی خاصی به قدرت بسیج کننده در حوزه داخل تبدیل شودویا اینکه به قدرت تهاجمی در حوزه بین الملل تبدیل گردند. نئورئالیسم تدافعی به ضرورت امنیت توجه دارد اما اعتقاد دارد که کشورها نباید در ارتباط با هر تهدیدی مقاومت نمایندتهدیدی را باید مورد توجه قرار داد که می تواند موازنه را بر هم زند به همین دلیل است که استفان والت از نظریه موازنه تهدید استفاده کرد. رابرت جرویس نظریه پردازی است که توسعه قدرت را ناشی از ضرورتهای مادی وابزاری نمی داند. بلکه آن را انعکاس مولفه های روانشناختی تلقی می کند. مولفه های روانشناختی در دو سطح مورد توجه قرار می گیرد. سطح اول مولفه های روانشناختی فردی است یعنی اینکه کدام یک از مسئولان ومدیران اجرایی در یک کشور از چه رویکردی برای موضوع قدرت استفاده می کنند. برخی از تحلیل گران نیز اعتقاد دارند که زمامداران دارای ویژگیهای شخصیتی مانند ذات انسان وهمچنین مشابه دولت می باشند. یعنی اینکه نه تنها قالبهای انگیزشی برای هژمونی ، دغدغه برای زمامداران است بلکه در ارتباط با ذات بشر (من) ویا دولتها مورد توجه قرار دارد. هریک از این مولفه ها انعکاسی از موضوع قدرت ورقابت برای قدرت محسوب می شود. به این ترتیب فرایندهای کنش بازیگران می تواند بر اساس ذات زمامداران دولتها(
State) وهمچنین ذات بشر میل به برتری جویی داشته باشد. به عبارت دیگر انسانهایی که دارای رویکرد برتری جويانه هستند قالبهاي انگیزشی خود را در چهره ی رهبران سیاسی تاریخ منعکس می سازند. به طور مثال صدام حسین خود را با حمورابی مقایسه می کرد. حمورابی پادشاه تمدن بین النهرین بود که توانست قاعده سازی ایجاد کند واولین دولت رفاه را شکل دهد. به عبارت دیگر حمورابی چهره ماندگار تاریخ بود که قدرت ، سیاست وعدالت را با یکدیگر پیوند دادو نتیجه چنین فرایندی را در توسعه وفرهنگ سازی مي ديد. حتی اقدامات صدام حسین برای جنگ علیه ایران ویا اشغال کویت نمادهایی از توسعه حوزه نفوذ در تمدن بابل محسوب می شود. لازم به توضیح است که عراق سرزمین تمدن بابل وآشور نیز بوده است. آشور نماد تمدن خشونت در تاریخ سیاسی بین المللی بوده است.به همین دلیل است که برخی از نظریه پردازان اعتقاد دارند ذات مبتنی بر خشونت است. خشونت آشور ماهیت هژمونی داشت یعنی اینکه فراقانونی بود. واز سویی دیگر فرا ساختار ونهاد به نظر می رسید ودر نهایت قدرت مازاد ایجاد شد. هیچگونه مطلوبیتی برای آن فرد ایجاد نمی کرد بلکه صرفا مخاطرات آن باقی می ماند.
رابرت جرویس رئالیسم انگیزشی را در نقد سیاست خارجی آمریکا مورد توجه قرار می دهد. جرویس براین اعتقاد است که آمریکا بیش از 45درصد قدرت نظامی جهان را دارا می باشد پس چرا هرروز بر توسعه حوزه نفوذ وهمچنین توسعه پایگاههای نظامی مبادرت می کند. بنابر این جرویس موضوع توسعه طلبی آمریکا را ناشی از ضرورتهای امنیتی ویا تهدیدات استراتژیک کشورها نمی داند. جرویس اعتقاد دارد چنین کشوری هرگونه نشانه ای از تهدید را به عنوان موضوعی پر مخاطره تلقی می کند. وبه همین دلیل است که رئالیسم انگیزشی مبادرت به نقد اقدامات نظامی می پردازد که هیچگونه ضرورت امنیتی ندارد بلکه صرفا به گسترش هیجان وتهدید وآشوب امنینی کمک می کند.
رئالیسم تهاجمی
:
اين نظريه توسط جان مير شایمر ارائه شد، وی درک خود از سیاست بین الملل را بر اساس معادله تولید قدرت کاربرد قدرت ومانور قدرت تبیین نمود او دارای نگرش تاریخی به قدرت وسیاست است کتاب او به نام تراژدی قدرتهای بزرگ از اهمیت ویژه ای برخوردار است. در تبیین رئالیسم تهاجمی او می گوید چرا امپراطوری روم کارکرد خود را در صحنه سیاست بین الملل از دست داد وچرا انگلستان نتوانست موقعیت خود را تثبیت کند. در مطالعات خود به اینجا رسید که نباید قدرت های بزرگ موضوع کاربرد قدرت وتولید قدرت را فراموش کنند. وی بر این باور است هر گاه احساس مازاد قدرت ایجاد شود مشکلات ومخاطرات بیشتری برای کشورها بوجود می آید قدرتهای بزرگ نیز همانند بازیگران منطقه ای بدنبال باز تولید قدرت هستند.
از سوی دیگر ميرشایمر نه تنها بر تولید قدرت بلکه بر کاربرد قدرت تاکید دارد. کاربرد قدرت به معنی آن است که هیچ گاه نباید تهدیدات کوچک را بی ارزش دانست بلکه تهدیدات کوچک می توانددر طولانی مدت مخاطراتی را ایجاد کند که منجر به فرسایش قدرت بازیگران شود. فرسایش قدرت به معنی افول تدریجی است.آنچه به معنی
Declineمطرح می شود نشانه ای از افول معنی می شود بنابر این ميرشایمر براین اعتقاد است که باید موازنه قدرت را براساس تحرک ژئوپولتیکی طراحی کرد یعنی اینکه قدرتهای بزرگ برای بقای خود از Instrament intendبرخوردار باشند. آنچه به عنوان Superioriیا برتری مطرح می شود محور اصلی درام قدرتهای بزرگ است. براساس چنین رویکردی جرج بوش تئوری جنگ پیش دستانه را ارائه داد. این تئوری به معنی آن است که قبل از اینکه تهدیدات گسترش یابد باید با آنها مقابله کرد از سوی دیگر یک جانبه گری راهبردی مورد توجه قرار می گیرد. براساس نگرش رئالیسم تهاجمی قدرتهای بزرگ در شرایطی می توانند موقعیت خود را ثابت کنند که از انگیزه لازم برای تأمین منافع در شرایط یک جانبه نگری برخوردار باشند. بنابر این بهره گیری از سیاست تهدید وسیاست ارعاب به عنوان ابزارهایی برای مقابله با نیروهای گریز از مرکز اشاره داشت این تهاجم نماد مقابله با نیروهایی محسوب می شود که دارای رویکردهای متفاوتی با محوریت سیاست بین الملل هستند.
رئالیسم تدافعی:
اين نظريه توسط استفان والت ارائه گرديد.این نظریه مبتنی بر رویکرد موازنه تهدید است. موازنه تهدید در برابر موازنه قدرت ارائه شده است رویکرد موازنه قدرت مبتنی بر آن است که کشورها باید مبادرت به ائتلاف برای ایجاد تعادل وتوازن در قدرت نمایند زیرا اگر توازن قدرت از بین برود زمینه برای شکل گیری منازعه، جنگ وهمچنین بحران فراهم شود.
نگرش مبتنی بر تهدید به این معناست باید تهدیدات شناسایی شود موازنه قدرت به رقابت تسلیحاتی منجر مي شود.درحالیکه باید فرایندی راایجاد کرد که به همکاری یا ائتلاف در برابر تهدیدات توجه داشت. نگرش استفان والت به این معنی است که همواره جلوه هایی از ائتلاف تاکتیکی شکل می گیرد ائتلاف تاکتیکی به آن معنی است که تهدید مشخص می شود برای مقابله با تهدید ائتلاف همسطح به وجود می آید. هدف جذب سایر کشورها برای مقابله با کشور تهدید کننده است. نگرش والت براین است که از طریق ائتلاف تاکتیکی می توان زمینه های کاهش تهدید را از بین برد وبه این ترتیب مانع از شکل گیری جنگ شد. از سوی دیگر مقوله ای بنام الحاق وجود دارد . الحاق به معنای آن است که کشور های ضعیف احساس می کنند برای تامین امنیت خود باید به همکاری وائتلاف با قدرت بزرگ مبادرت کرد. ترس از رویارویی به الحاق منجر می شود. والت بر این اعتقاد است بازیگری که دچار ترس شود به گونه ای اجتناب ناپذیر تهدید را با خود حفظ می کند زیرا الحاق هیچگونه تداومی ندارد.به عبارت دیگر کشوری که به دلیل ترس عقب نشینی می کند واز سیاست سازش استفاده می کند به گونه ای اجتناب ناپذیر در شرایط رویارویی قرار می گیرد. به همین دلیل والت مخالف سیاست سازش بوده وسیاست سازش را به معنای درگیری تأخیری می داند. اگر خواسته باشی تاریخ روابط بین الملل را بررسی کنید کنفرانس مونیخ در سال 1938 نماد سیاست سازش بود سیاست سازش کنفرانس مونیخ مانع از شکل گیری جنگ جهانی دوم نشد. به همین دلیل است که والت اعتقاد دارد که کشورها اگر از سیاست سازش استفاده کنند جنگ را به تأخیر می اندازند اما نابودی آنها اجتناب ناپذیر است. به عنوان مثال الگوی قذافی را می توان نمادی از سازش دانست وی درسال 2005در وضعیت سازش قرار گرفت . درسال 2011 حاکمیت سیاسی خود را از دست داداز آنجاییکه ماهیت سیاست بین الملل تراژدی است هیچ کشوری نباید احساس کند سایر بازیگران منافع، سعادت و یا خیر اندیشی آن را مورد توجه قرار داد.
کراسنر براین اعتقاد است که ساختار ماهیت نهادی دارد، هر نهاد بر اساس قواعد بین المللی خاص خود سازماندهی می شود وقتی که نهاد با قواعد پیوند می خورد رژیم های بین المللی شکل می گیرند بنابر این می توان این موضوع را مطرح کرد که رژیم های بین المللی همواره تابعی از نهادها وقواعد بین المللی هستند. کراسنر بر این اعتقاد است که اگر کشوری بتواند رژیم های بین المللی تولید کند از جایگاه ساختاری برخوردار است. به عبارت دیگر کشورهایی در ساختار بین الملل از اهمیت برخوردارند که بتوانند از طریق تولید قواعد، دیگران را به انجام کارهای امنیتی وراهبردی وادار سازند. کراسنر چهار نوع رژیم بین الملل را از هم تفکیک می کند: نوع اول آن ماهیت امنیتی دارند به طور مثال
NPTرژیم بین المللی امنیتی است، CWCیاکنوانسیون سلاح های شیمیایی ویاBWC کنوانسیون سلاح های بیولوژیک در زمره رژیم های بین المللی امنیتی محسوب می شوند. از سوی دیگر کراسنر رژیم های اقتصادی بین المللی را نیز مطرح می کند، آنچه در قالب صندوق بین الملل پول ویا بانک جهانی سازماندهی شده است ویا اینکه از سال 1995 سازمان تجارت جهانی شکل می گیرد در قالب رژیم های بین المللی اقتصادی مورد توجه قرار دارد.رژیم های بین المللی اقتصادی این ویژگی را دارند که می توانند قواعد اقتصاد جهانی را تنظیم کنند واز این طریق الگو های الزام آور بر رفتار کشورها ایجاد کنند. به طور مثال سازمان تجارت جهانی این قواعد را وضع نموده است که کشورها در سال 2025 به بعد صرفا می توانند تعرفه واردات را به میزان 35% وضع نمایند یعنی اینکه از سال 2025 به بعد دولت(State) قدرت خود را در مقیاس سازمان تجارت جهانی از دست می دهد. کراسنر سومین شکل رژیم بین الملل را رژیم بین المللی حقوق بشر می داند. آنچه به عنوان مداخلات انسان دوستانه یا بشردوستانه در ارتباط لیبی انجام گرفت ممکن است در آینده توسط ناتو علیه کشور های دیگری همانند سوریه نیز بکار گرفته شود. محاکمه فرماندهان نظامی صرب به جرم جنایت علیه بشریت در قالب رژیم های بین الملل حقوق بشری انجام گرفته است.
چهارمین شکل رژیمهای بین المللی را کراسنر رژیم های بین المللی زیست محیطی می داند. به طور مثال پیمان (کیوتو) در زمره چنین رژیمی تلقی می شود ویا آنچه که به عنوان کنفرانس(ریو دوژانیرو) به عنوان کنفرانس زمین انعکاس رژیم بین المللی زیست محیطی است. علاوه بر آن در اجلاسیه دوربان موضوع مربوط به تبعیض نژادی مطرح شد که به گونه ای تدریجی زمینه های رژیم بین المللی جدید را فراهم می سازد.
رابرت گیلپین نئورئالیسم اقتصادی را ارائه داد. او بر این اعتقاد است که قدرت نظامی کارکرد خود را در سیاست بین الملل از دست داده است. کشورهایی از اهمیت بیشتری برخوردارند که بتوانند رژیم های بین المللی اقتصادی را سازماندهی نموده وبه این ترتیب نظام بین المللی را از وضعیت سیاسی وامنیتی به حوزه اقتصادی تغییر دهند. رابرت گیلپین بر این اعتقاد است که رژیم های بین المللی اقتصادی می توانند زمینه های لازم برای وابستگی متقابل بین کشورها بوجود آورد. به این ترتیب وی تئوری وابستگی متقابل یا (
Inter dependency) را ارائه می دهد. نظریه وابستگی متقابل این ویژگی را دارد که اگر کشوری بتواند قواعد خود را بر روابط اقتصادی تحمیل نماید در آن شرایط قادر خواهد بود تا زمینه های لازم برای همبسته سازی نظام اقتصادی جهانی را بوجود آورد. بنابر این در ساختار اقتصاد جهانی موضوعات مربوط به وابستگی متقابل امیت محوری خواهد داشت
2- ليبراليسم و همکاري بين المللي:
ليبراليسم در روابط بين الملل به عنوان يک مکتب فکري، ريشه در خوشبيني عصر روشنگري قرن هيجدهم، ليبراليسم اقتصادي قرن نوزدهم و ايده آليسم ويلسوني قرن بيستم دارد. به نظر ليبراليست ها، سياست عبارت است ازهنر خوب حکومت کردن؛ يا حکومت خوب و سياست مدار خوب کسي است که عملکردش مطابق اخلاق و ارزش هاي انساني باشد. ليبراليسم اعتقاد دارد که انسان ها قابليت يادگيري داشته و تعليم پذيرند و در نتيجه مي توانند رفتارهاي خود را تغيير دهند. پس آن ها بايدرفتار و عملکرد نابهنجار و غيراخلاقي خود را بر اساس موازين اخلاقي و انساني تغييرداده و رفتار بهنجار و اخلاقي را پيشه کنند.
ليبراليست ها از مفروضههاي مشترکي راجع به واقعيت و جهان سياست برخوردارند. به طور کلي، جهانبيني ليبراليست ها بر اعتقادات و مفروضههاي زير استوار است:
1- سرشت و ذات بشر اساساً خوب يا نوع دوستانه است و بنابراين انسانها قادر به کمک متقابل و همکاري هستند.
2- نگراني اساسي بشر براي رفاه، ترقي و پيشرفت را امکان پذيرمي سازد. يعني اين اصل روشنگري در مورد امکان رشد و توسعه تمدن مجدداً مورد تأييد وتصديق قرار مي گيرد.
3- رفتار بد انسان، محصول و معلول انسان شرور نيست، بلکه معلول نهادها و ترتيبات ساختاري بشر است که انسان ها را تحريک مي کند تا خودپرستانه عمل کرده و به ديگران آسيب برسانند و بجنگند.
4- انسان اگر بر مبناي فطرت خوب و نوع دوست خود عمل کند رفتاري همکاري جويانه و صلحآميز خواهد داشت. به تبع آن، اگر انسان ها و سياست مداران خودساخته و آموزش ديده در کشورها قدرت را به دست گيرند صلح و همکاري بينالمللي تحقق خواهد يافت.
5- براي استقرار صلح و همکاري بين المللي بايد نهادها وساختارهايي که انسان در آن از فطرت خود دور افتاده است و بر اساس آن رفتار و عمل نمي کند را اصلاح کرد. هم چنين براي اين که بشر و فرد بتواند بر مبناي فطرت خود عمل کند،فرآيندها و نظام هاي تربيتي و اجتماعي بايد اصلاح شود.
6- کشورها نيزذاتاً خودپرست و جنگطلب نيستند، بلکه برعکس، همکاريجو و نوع دوست هستند و لذا قابليت اصلاح رفتارهاي نابهنجار خود را دارند.
با اين كه همه نظريه هاي ليبراليستي به اين نكته اشاره دارند كه ايده همكاري در مقايسه با جنگ، گسترش بيشتري در نظام بين الدولي داشته است، اما هر نظريه ليبرالي، يك دستورالعمل متفاوت براي ارتقا دادن همكاري ها در عرصه بينالمللي ارائه مي دهد.
اولين لايه انديشه ليبرالي بيان كننده اين مسأله است كه وابستگي متقابل اقتصادي عاملي است كه دولت ها را به استفاده از زور عليه يکديگر بي ميل ميكند؛ زيرا جنگ، رفاه و سعادتِ هر كدام از طرف هاي درگير را مورد تهديد قرار ميدهد.
در لايه دوم انديشه ليبرالي كه توسط «وودرو ويلسون»مطرح شد و پس از وي تداوم يافت، رواج و گسترش دموكراسي به عنوان عامل كليدي برقراري صلح جهاني معرفي مي شود و اين مسأله مبتني بر اين ادعا است که دولت هاي دموکرات، صلح طلبتر از دولت هاي اقتدارگرا هستند.
لايه سوم انديشه ليبرالي، اين بحث را عنوان ميكند كه نهادهاي بينالمللي از جمله آژانس بينالمللي انرژي و صندوق بينالمللي پول مي توانند به كاهش رفتار خودخواهانه دولت ها كمك كنند؛ خصوصاً اين كه اين نهادها دولت ها را به صرف نظر كردن از مزايا و منافع كوتاه مدت و فوري در قبال مزايا و منافع مهم تري كه در بلندمدت به وسيله همكاري متدوام قابل حصول است، تشويق مي كنند.
بر اين اساس، ليبراليسم در رشته بينالملل بر اين باور است که به علت سه جريان عمده در عرصه بينالمللي، کشورها به سمت همکاري بيشتر گام بر ميدارند:
نخست، روند وابستگي متقابل ميان کشورها، به ويژه در عرصههاي اقتصادي و تجاري است که موجب شده کشورهابه سبب همکاري با يکديگر فايده بيشتري ببرند و هم زمان دريابند که هزينه منازعه هافزايش يافته است.
دوم اين که وابستگي متقابل اقتصادي فزاينده موجب ظهور و ايجاد يک سلسله هنجارها، قواعد و نهادهاي بينالمللي مي شود که براي ايجاد، تسهيل و همکاري ميان کشورها به وجود ميآيند.
و سوم اين که جريان دموکراسي شدن بينالمللي که طي آن حکومت ها بيشتر دموکراتيک مي شوند، موجب کاهش منازعه و افزايش همکاري مي شود.
در ادامه برخي از زيرشاخه هاي مکتب فکري ليبراليسم بررسي مي شوند:
رويکرد ارتباطات و همکاري بين المللي:
در روابط بين الملل، ارتباطات يکي از شرايط لازم براي همکاري است. گفته مي شود ارتباطات بين المللي به مذاکرات بين المللي، مذاکرات بين المللي به همکاري بين المللي، و همکاري بين المللي به همگرايي بين المللي مي انجامد. از آن جا که همگرايي مرحله نهايي فرآيند همکاري است، فرآيند ارتباطي بايد ذاتاً متضمن رابطه متقابل يا بازخوران بين واحدهاي تشکيل دهنده يک نظام بين المللي باشد.
رويکرد ارتباطات با وام گرفتن از ايده هاي ليبراليسم و بهره گيري از مفهوم ارتباطات، سه اثر مهم بر روابط بين الملل دارد:
اولاً رويکرد ارتباطات ديگر به قدرت به عنوان متغير اساسي در تبيين پديده هاي سياسي نمي نگرد. بلکه از اين منظر، جوهره سياست به وجود هماهنگي مطمئني بين تلاش ها و انتظارات انسان ها براي دست يابي به اهداف جامعه مي پردازد.
دوماً روي ماهيت تجربي مفاهيم تأکيد زيادي مي شود و سعي بر اين است تا تمام مفاهيم از طريق سنجش و نگاشت، عملياتي شوند. نظريه پردازان ارتباطات همه انواع ارتباطات را به طور برابر برجسته مي کنند و هر چه آن چه را آمار اجازه اندازه گيري بدهد اندازه مي گيرند. در همين زمينه، يکي از مزيت هاي کار «کارل دويچ» به عنوان نظريه پرداز اصلي رويکرد ارتباطات در روابط بين الملل، شاخص سازي براي همکاري بين المللي است. به عنوان مثال وي در کتاب «فرانسه، آلمان و اتحاد غرب» (1967) براي تعيين گستره و سطح همکاري به بررسي پنج دسته شواهد مي پردازد: مصاحبه هاي نخبگان، نظرسنجي هاي عمومي، تحليل محتواي مطبوعات، بررسي پيشنهادات مربوط به کنترل تسليحات، و «آمار انبوهه» رفتارهاي بالفعل.
سوماً رويکرد ارتباطات به هيچ يک از سطوح تحليل محدود نمي شود. به عنوان مثال، «کاب»و «الدر»بر اساس رويکرد ارتباطات، مدلي را براي مطالعه همکاري بين المللي ارائه مي کنند. اين مدل ميان «عوامل زمينه اي»مختلف از يک سو، و ايجاد مناسبت هاي رفتاري متقابل بين دو ملت (از طريق مبادلات و تعاملات آن ها) و آن گاه سطوح همکاري بين المللي از سوي ديگر پيوند برقرار مي کند. اين مدل در هر دو بافت جهاني و منطقه اي مورد آزمون تجربي قرار گرفته است0
نظريه کارکردگرايي و همکاري بين المللي:
کارکردگرايان اساساً روي ابعاد مشارکت آميز فعاليت هاي بين المللي تأکيد کرده و از ابعاد منازعه آميز آن طفره مي روند. آن ها بر اساس سياست همکاري و عقلانيت به جهان مي نگرند، نه بر اساس سياست منازعه و عقلانيت گريزي. آن ها اميدوارند با افزايش گسترده انواع سازمان هاي کاربردي، همکاري ميان ملت ها و دولت ها افزايش يابد.
کارکردگرايي با نام «ديويد ميتراني»در پيوند است. از ديد وي، ريشه هاي همکاري بين المللي در قلمروي وابستگي متقابل کارکردي جستجو مي شود. ميتراني بر اجتناب ناپذير بودن همکاري ميان دولت ها به علت مشکلات فني فراوان و عدم توانايي سياستمداران براي حل آن ها تأکيد دارد.
فرض او بر اين است که سياست و اقتصاد را مي توان از هم جدا کرد. از اين منظر، آن چه به اقتصاد و حيات اجتماعي مربوط مي شود در عرصه «سياست پايين و ملايم»قرار مي گيرد و امکان همکاري در آن راحت تر است. دولت ها وارد همکاري مي شوند و در حوزه سياست ملايم به نهادهايي شکل مي دهند و اقتدار خود را در اين حوزه ها به اين نهادها انتقال مي دهند. اين همکاري زمينه همکاري هاي ديگر را فراهم مي آورد و اين وضعيت قاعده بازي را از حاصل جمع صفر به حاصل جمع متغير و بعضاً مثبت تغيير خواهد داد.
نظريه نوکارکردگرايي و همکاري بين المللي:
يکي از متفکران اصلي نظريه نوکارکردگرايي، «ارنست بي. هاس» است. وي با کنار گذاشتن بعد هنجاري نظريه کارکردگرايي و افزودن يک بعد فايده گرايانه به آن، تلاش نمود روايت جديدي از اين نظريه ارائه دهد. از نظر «هاس» هم همکاري در حوزه سياست ملايم آغاز مي شود، اما او برخلاف «ميتراني» اقتصاد و سياست را کاملاً از هم جدا نمي گيرد و به اهميت سياسي مسايل اقتصادي اذعان دارد. يکي از مفاهيم مورد استفاده هاس، «سرايت» يا «سرريزي» است. فرض او بر اين است که ابعاد مختلف حيات اقتصادي به هم وابسته اند. در نتيجه هر اقدامي براي همکاري در يک بخش، مستلزم همکاري در بخش هاي ديگر مي شود و همکاري از يک بخش به بخشي ديگر سرريز مي کند. عکس آن نيز صحيح است؛ يعني بروز مشکل در يک بخش مي تواند همکاري در بخش هاي ديگر را نيز مختل نمايد.
نوکارکردگرايان نيز همچون طرفداران رويکرد ارتباطات، به فراکنش هاي منطقه اي و سود و زيان هاي همراه با آن ها براي کنش گران، ارتباطات متقابل نخبگان، پاسخ گويي متقابل نخبگان، مناسب بودن نهادها براي اقدام کردن در مورد فشار فراکنشي و ارتباطي توجه مي کنند. اما نوکارکردگرايان ترجيح مي دهند به جاي تأکيد بر حجم و ميزان مراودات يا جزر و مد افکار عمومي، سبک هاي چانه زني و راهبردها را به عنوان داده هاي پايه اي خود مطالعه کنند. نوکارکردگرايان استدلال مي کنند موضوعات مربوط به رفاه و راهکار خارجي و دفاعي براي کنش گران از همه برجسته ترند
نظريه صلح دموکراتيک و همکاري بين المللي:
اين نظريه ريشه در آراي فلسفي و انديشه سياسي «امانوئل کانت» فيلسوف آلماني دارد که درکتاب «صلح ابدي» استدلال مي کند که جمهوريها (يا به معناي امروزين، ليبرالدموکراسيها) به ندرت با هم مي جنگند. استدلال کانت اين است که بين ساختار داخلي کشور و سياست خارجي آن پيوند وثيقي وجود دارد. در حقيقت،قانون اساسي دموکراتيک، يک شرط لازم و ضروري براي صلح است. طبق نظريه صلح دموکراتيک، چشم اندازهاي همکاري اقتصادي و سياسي و حفظ آن در ميان دموکراسي هاي توسعه يافته، قوي تر است. چرا که اين دولت ها گسترده ترين دامنه منافع مشترک سياسي، نظامي و اقتصادي را دارند. بنابراين بيشترين اميد را هم براي دستيابي به منفعت هاي بزرگ و مطلق از طريق اقدام مشترک در اختيار دارند.
از ديدگاه اين نظريه براي دستيابي به صلح و ثبات، بايد نظامهاي سياسي ليبرال دموکراتيک ايجاد کرد. در مورد اين که دموکراسيها به ندرت با هم مي جنگند، حداقل دو استدلال و توضيح قابل تفکيک است. اولين استدلال بر هنجارهايي که فرآيندهاي تصميمگيري دموکراتيک در آن شکل مي گيرد وسازوکارهاي حل و فصل مسالمتآميز و مصالحه جويانه ستيزهاي سياسي را ايجاد مي کند،و نيز بر تساوي شهروندان، حکومت اکثريت، تحمل اختلاف عقيده، و حقوق اقليتها تأکيدو تکيه مي کند. نظامهاي دموکراتيک که بر عدالت و رضايت مردم تکيه مي کنند، بر اين اعتقادند که ساير دموکراسيها نيز مشروع و عادل بوده و لذا مستحق مصالحه و سازش هستند. برعکس، کشورهاي ليبرال دموکرات مي پندارند که کشورهاي غيردموکراتيک که بر رضايت مردم استوار نيستند، مشروع و عادل نيستند. نظامهاي غيردموکراتيک که به حقوق شهروندان خود تجاوز مي کنند در سياست خارجي قابل اعتمادنيستند. بنابراين، هويت اجتماعي کشورها حداقل تا اندازهاي از شخصيت و ماهيت دموکراتيک ساختارهاي داخلي نشأت مي گيرد. اين امر به تعريف هويت جمعي ميان کشورهاي دموکراتيک و غيردموکراتيک مي انجامد و بر همکاري بين کشورهاي دموکراتيک تأثير مثبت و بر همکاري ميان کشورهاي دموکراتيک و کشورهاي غيردموکراتيک تأثير منفي مي گذارد.
استدلال دوم بر محدوديتهاي نهادي تأکيدمي ورزد. نظامهاي سياسي دموکراتيک به وسيله مجموعهاي از کنترلها و تفکيکهاـ بين قوه مجريه و قوه مقننه، بين نظام سياسي، گروههاي ذينفع، افکار عمومي و غيره ـ تعريف مي شود. بنابراين، پيچيدگي فرآيند تصميمگيري، استفاده آسان از زور و قدرت نظامي را توسط رهبران و تصميمگيرندگان مشکل و سخت مي سازد، مگر در مواقعي که آن هااز رضايت و حمايت داخلي، کافي براي يک جنگ کم هزينه مطمئن باشند. آن ها رهبران سايردموکراسيها را نيز مانند خود مواجه با يک چنين قيد و بندها و محدوديتهايي مي دانندو لذا از به کارگيري خشونت اجتناب مي کنند.
نوليبراليسم و همکاري بين المللي:
نوليبراليسم يا نهادگرايي نوليبرال يک تلاش نظري براي سازش ليبراليسم و رئاليسم بود. نوليبراليسم با نورئاليسم نقاط اشتراک زيادي دارد. نهادگرايان نوليبرال نيز همانند نورئاليستها به نقش کشورهاو قدرت آن ها در نظام بينالملل اذعان دارند. هم چنين کشورها را بازيگران عاقل ميدانند که در صدد به حداکثر رساندن منافع خود هستند. و مهمتر اين که آنان نيزنظام بينالملل را آنارشيک و فاقد يک مرجع و اقتدار مرکزي ميدانند. اما بر خلاف نورئاليسم، نهادگرايي نوليبرال به نقش سازنده نهادهاي بينالمللي در سياست بينالملل مستقل از توزيع قدرت بين کشورها اعتقاد دارد. نوليبرال ها به وجود عنصر ناسازگاري و درگيري در همکاري اعتقاد دارند و آن را بخش جدايي ناپذير عملکرد دولت ها مي دانند و آن چه را که ليبرال هاي کلاسيک با «دست نامرئي» آدام اسميت به دنبال آن هستند، باور ندارند. آن ها مي گويند دولت ها از نزديک با يکديگر همکاري مي کنند، ولي اين همکاري ها به علت نزديکي بيش از حد موجب سايش و اصطکاک مي شود، اما کار اين جا خاتمه نيافته و دوباره تلاشي نو براي از بين بردن اختلاف آغاز شده و به همکاري جديد مي انجامد.
نوليبراليسم بر پايه نظام بينالملل و ويژگي هاي آن به توضيح و تبيين همکاري در سطح بين الملل مي پردازد. آنارشي بين المللي با ايجاد جو بي اعتمادي و افزايش ميزان فريب کاري، مانع عمده اي در راه همکاري بين المللي ايجاد مي کند. اما به نظر قائلين به اين نظريه، آنارشي و بي نظمي مساوي ومترادف عدم همکاري نيست. اگر با انديشيدن سازوکارها و راهبردهايي بتوان به گونهاي از ميزان بي اعتمادي حاصل از عدم اطلاعات کاست و هزينههاي فريبکاري را افزايش داد،امکان حصول همکاري بينالمللي ميان کشورها خودپرست نيز وجود دارد.
باور پايه نهادگرايي نوليبرال اين است که دولت ها کنش گراني هستند که مي کوشند دستاوردهاي مطلق منفرد خود را به حداکثر برسانند و نسبت به دستاوردهاي ديگران بي تفاوتند. پس اگر همکاري باعث کسب سود بيشتر براي آن ها شود به آن مبادرت مي کنند. مسأله مهم اين نيست که ديگران چه به دست مي آورند، بلکه مهم دستاورد خود است. در نتيجه، بزرگ ترين مانع همکاري در ميان دولت هاي عقلاني و خودمحور، مسأله تقلب ديگران است.
با اتخاذ راهبردهاي تعامل بين کشورها و پيوند موضوعي از يک طرف و تأسيس نهادها و رژيمهاي بينالملل که امکان عملي شدن استراتژي هاي مذکور در آن ها وجود دارد از طرف ديگر،مي توان بر مشکل فريب کاري و عهدشکني غلبه کرد. با استمرارتعامل بين کشوري، امکان مقابله به مثل افزايش مي يابد که به نوبه خود هزينه فريبکاري را افزايش مي دهد. در چنين شرايطي، بازيگران بر اساس تحليل هزينه و سود، منفعت کوتاه مدت ناشي از عهدشکني و فريبکاري را فداي سودفزون تر همکاري درازمدت خواهند کرد و دست به شروع و استمرار همکاري مي زنند. پيوندموضوعي نيز امکان اجرا و اعمال استراتژي جبران و تلافي رابه کشورهاي همکاري کننده مي دهد. بدين صورت که کشوري که در يک حوزه موضوعي فريب خورده و زيان کرده است، قادر است در يک حوزه موضوعي ديگر تلافي کند. با امکان تلافي در حوزههاي مختلف، هزينه عهدشکني و فريبکاري نيز افزايش مييابد.
اما از ديدگاه نوليبراليسم، نقش اساسي در ارتقا و تسهيل همکاري هاي بين المللي رانهادهاي بين المللي ايفا مي کنند. در چهارچوب نهادها و رژيم هاي بين المللي امکان اجراي استراتژي هاي مختلف فراهم مي شود. نهادهاي بين المللي به معناي الگوهاي شناخته شده رفتار يا عمل است که حول آن، انتظارات بازيگران همگرا و به هم نزديک ترمي شود. اين دسته از قواعد چهار تغيير را در محيط تعامل کشورها ايجاد مي کنند که باعث تسهيل و تسريع همکاري مي شود.
اولاً، نهادها قادرند تعداد و ميزان مبادلات بين کشورها را در طول زمان افزايش دهند. اين تکرار نهادمند به سه صورت باعث کاهش فريبکاري- که مهمترين مانع همکاري است ـ مي شود: افزايش هزينههاي فريبکاري باايجاد چشمانداز سودهاي آينده از راه همکاري و به تبع آن، سايه آينده جهت بازداشتن عهدشکني. تکرار تعامل هم چنين به کشور فريب خورده اجازه مقابله به مثل و تلافي کردن را مي دهد که مجازات عهدشکن و ناقض همکاري را ميسر مي سازد. سرانجام، به کشورهاي وفادار به همکاري پاداش حسن اعتبار مي بخشد و با بي اعتبار کردن پيمانشکنان آنان رامجازات مي کند.
ثانياً، نهادها پيوند موضوعي را امکان پذير مي سازند. پيوند موضوعي انگيزه پيمان شکني در کشورها را کاهش مي دهد. چرا که امکان تلافي همکاري آن ها در حوزه ديگر وجود دارد. پيوند موضوعي هم چنين از طريق افزايش هزينه فريب کاري امکان تلافي کردن براي همکاري ديگر را فراهم مي کند.
ثالثاً، قواعد و نهادها مي توانند اطلاعات شرکتکنندگان در فرآيند همکاري را ارتقا بخشند، که اين نيز به نوبه خود نظارت براعمال و رفتار کشورها را امکان پذير مي سازد. افزايش حجم اطلاعات به دو صورت،فريبکاري و عهدشکني را کاهش ميدهد: احتمال گير افتادن فريبکار و پيمان شکن راافزايش ميدهد و مهمتر از آن ترتيباتي را ايجاد مي کند که قبل از اين که يک کشورفريب بخورد، آن را قادر مي سازد که اقدامات پيشگيرانهاي را صورت دهد.
رابعاً،نهادها قادرند هزينه هاي معامله را کاهش دهند. وقتي نهادها کارکردهايي را که ذکر شدايفا کنند، کشورها مي توانند تلاش کمتري براي مذاکره در مورد همکاري و نظارت برتوافقات صورت دهند. با افزايش کارآيي همکاري بينالمللي و سودمندي نهادها، گرايش کشورها به همکاري در چهارچوب نهادها بيشتر مي شود.
يکي از مفاهيم مورد توجه مبحث همکاري بين المللي، مفهوم «وابستگي متقابل» است. «رابرت اکسلراد» به عنوان يکي از متفکران اصلي مکتب نوليبراليسم، در کتاب «سير تکامل همکاري»، اين مفهوم را با تحول همکاري در بازي معماي زنداني نشان مي دهد. وي نشان داد که چگونه يک راهبرد متقابل مي تواند از وابستگي متقابل در طول زمان استفاده کند و به رغم وجود انگيزه هايي براي خيانت، باعث همکاري باثبات شود. افزايش در وابستگي متقابل علي القاعده باعث تقويت اين تأثير مي شود. فرض اکسلراد اين بود که کنش گران امروز براي آينده ارزش قائل هستند و انتظار تداوم تعامل را دارند0
«رابرت اکسلرد» بيان مي دارد همکاري نيازمند يک پيش نياز است و اين همان ديدار و ملاقات بازيگران با همديگر است که در مجامع، سازمان ها و گردهمايي هاي مختلف يکديگر را ملاقات مي نمايند و همين ديدارها شرايط لازم براي برقراري ارتباط را ايجاد مي کند. وي استدلال مي نمايد دولت ها همواره از سايه آينده نگران و در هراس بوده اند و در اقدامات خود همواره اين عنصر را در نظر مي گيرند و مي دانند اگر از همکاري سرباز زنند، در آينده خطر مجازات و تحريم هاي سياسي و اقتصادي و حتي برخوردهاي نظامي وجود خواهد داشت.
نظريه رژيم هاي بين المللي و همکاري بين المللي:
نظريه رژيم هاي بين المللي نيز در چارچوب نوليبراليسم قابل بررسي است، اما به دليل اهميت آن در مبحث مجزايي به آن پرداخته ايم. ثبات نظام بين المللي و تغيير آن نظام، هسته اصلي نظريه رژيم هاي بين المللي را تشکيل مي دهد. «کراسنر»، رژيم هاي بين المللي را اين گونه تعريف مي کند: «مجموعه اي از اصول، قواعد صريح يا تلويحي، هنجارها و رويه هاي تصميم گيري است که به واسطه آن ها توقعات بازيگران پيرامون موضوعات خاص با هم تلاقي نموده و خواسته هاي بازيگران برآورده مي شود.
رژيم ها در تمام مسائل مطروحه در نظام بين الملل از جمله در ابعاد اقتصادي، امنيت زيست محيطي، حقوق بشر، و کنترل تسليحات مفهوم پيدا کرده اند. «جوزف ناي» مي گويد رژيم ها، هزينه ها را بين دولت ها تقسيم، ديپلماسي را تسهيل و ايجاد نظم مي کنند. «کوهين» مي افزايد اگرچه دولت ها براي افزايش قدرت و تضمين منافع ملي به رژيم ها ملحق مي شوند، ليکن بعداً طبق نظريه «عقلانيت محصور» خواسته هاي مادي خود را جهت پيش برد همکاري مي کاهند.
رژيم هاي بين المللي اولاً توسط صاحبان قدرت ايجاد مي شوند و به مرور براي خود ايجاد رويه کرده و خود نيز در کنار دولت ها به عنوان بازيگر مطرح مي شوند. ثانياً به عنوان مکانيسم هاي همکاري بين دولت ها ايجاد اعتماد و امنيت کرده و به ثبات نظام بين الملل کمک مي کنند. ثالثاً رژيم ها به وسيله عوامل مختلف که مهم ترين آن ها قدرت است تغيير مي کنند.
اما مهم ترين نقش رژيم هاي بين المللي در ايجاد همکاري بين دولت ها است. رژيم ها به عنوان يک مکانيسم و ابزار، چرخ همکاري بين دولت ها را چرب مي کنند و باعث مي شوند عامل عدم اطمينان و «نامعلومي»که در نظام بين الملل وجود دارد کاهش پيدا کند. از نظر طرفداران اين نظريه، نزديکي انتظارات رفتاري و پيش بيني پذيري که در نتيجه رژيم ها حاصل مي شود، موجب کاهش ريسک مي شود و دولت ها در مي يابند که منافع بلندمدت و عقلاني شان در تداوم همکاري نهفته است. به عبارت ديگر با وجود اين که شکل گيري رژيم هاي بين المللي ناشي از وجود شرايطي است که قدرت هاي هژمونيک ايجاد مي کنند، اما به اين دليل که دولت ها منافع خود را در تداوم همکاري مي بينند و تداوم همکاري را منوط به تداوم رژيم ها مي دانند، حتي پس از زوال قدرت هژمون، رژيم ها و به تبع آن ها همکاري تداوم پيدا مي کند.
اگر رژيم هاي بين المللي به عنوان مکانيسم همکاري بين دولت ها وجود داشته باشد، دولت ها اقدام به «اعتماد سازي» و «امنيت سازي» مي کنند. در اين زمينه، «جوزف ناي» به فراگيري هسته اي بين آمريکا و شوروي اشاره مي کند و توضيح مي دهد که چگونه اعتمادسازي از طريق ايجاد «خط سرخ» در تاريخ بيستم ژوئن 1963 و مکمل آن در سي ام سپتامبر 1971 به امنيت سازي و يادداشت تفاهم به برقراري ارتباط مستقيم انجاميد و در پي آن پيمان هاي سالت 1 و 2 و معاهده کاهش موشک هاي بالستيک
ABM بين دو کشور منعقد شد.
در همين زمينه گفته مي شود در بازي معماي زنداني، اگر رژيمي بين دو زنداني وجود داشته باشد و به هر دو زنداني اطمينان دهد که ديگري اعتراف ننموده است، همکاري بين دو زنداني صورت مي گيرد. هيچ کدام اعتراف نمي کنند و قاضي هم که مدرکي عليه آن ها ندارد ناگزير آن ها را آزاد مي کند؛ يعني اگر اطلاعات به هر دو زنداني برسد، همکاري انجام مي پذيرد. در واقع رژيم هاي بين المللي در نظام بين المللي اطلاعات را ارائه مي دهند و باعث مي شوند که دولت ها در منافع خود بازنگري کنند. اين در حالي است که رئاليست ها آن دو زنداني را در غياب رژيم مطرح مي کنند و به همين دليل است که همکاري بين دو زنداني آسيب پذير مي گردد.