اسم وبلاگ مطالعات اروپااست ، وهمه چیز آن رنگ وبوی سیاست وقدرت ، امنیت و....وکلمات ثقیل می دهد . دراین وبلاگ ازاحساس خبری نیست ، همه چیزش جدی است ، چرا ؟چون همیشه برای دیگران می نوشتم وبرای دیگران مطلب گرد می آوردم ،اما امشب می خواهم این جو سنگین وجدی رابشکنم ، می خواهم برای خودم بنویسم ، می خواهم برای دلم وازدلم بنویسم ، می خواهم باربرگلومانده اش را اندکی سبک سازم ، دست به قلم می برم ، اول برای عنوان نوشته، با خودم کلنجار می روم ولی درنهایت « داستان خودم نبودن » را برمی گزینم . امیدوارم بتواند حق مطلب را اداکند واما « داستان خودم نبودن» چگونه داستانی است وچه چیزی را می خواهد روایت کند ، خواهیم دید:

داستان خودم نبودن

به شهادت تک ستاره آسمان دلگیردل قاصدکهای آرزو برباد رفته ، مدت زمان مدیدی است که برگ برگ خیالاتم را برباد لحظه ها سپرده ام وشاید اگر لختی با دیده دل بنگری ، برگ نیم سوخته ای ازدل بند ازبند گسیخته ام را درکنج خرابه های این شهربیابی – تصورکن که امشب چگونه همانند یک درویش دوره گرد وبا چه مشقتی برگه های کتاب ناتمام خیالات گذشته ام را ازکوچه پس کوچه های این آبادی بزرگ جمع آوری کرده وبه چه سان داستان تکراری حیات تکراریم را برایت واگویه می کنم ، خودم نمی دانم چه می نویسم ویا چه باید بنویسم – آیا رویاهای خاک گرفته گذشته های دورم را ازآینه قلبم بزدایم ویااینکه نه ،گذشته را باتمامی پستی وبلندیهایش به کناری نهاده وهمراه با توسن تیزتک زمان ، پابه پای آهوان بیکس این باغ ، خلوت ناخواسته آرزوهایم را درنوردم . نمی دانم ولی همین را می دانم که بایدباربرگلومانده  ودل بگرفته را اندکی اززیرباردلتنگی ها برهانم وکمترین تاوان این رهانیدن نیز تقریردردهای نگفته ای است که قلبم را می فشارد وقلم را ناچارازترسیم ضجه های درونیم می سازد ، شاید بدین شکل با قطره ای ازگل یاس ، اندکی یاس ودلمردگی را ازدل مرده ام دورسازم ، شاید بتوانم ازاین طریق خویشتن خویش را درغباراندیشه های گذشته به فراموشی بسپارم .

ادامه دارد