مانده ام حیران که ازتو ، ازخودم وازدیگران چه می خواهم ؟ گاهی برای خودم دل می سوزانم که چرا تقدیرمی بایست هرچندوقت یکبار، نشتری برزخمهای کهنه قلبم فروبرد، چرا درمیان هیچستان حیات فقط من می بایست خود نباشم؟ چرا من یکی دیگرم ؟ وچرا خویشتن خویشم را بخاطرخویشتن دیگری دوست می دارند؟ چرا باید دوست داشتنهایم رنگ گذشته داشته باشد؟ چرا من هرچند وقت یکبارلنگه کفش آرزوهایم را درحیاط خلوت خاطرات کسی جا می گذارم؟ نمی دانم ودوست نیز ندارم که بدانم . مدتها بود که می دیدم چیزی روحت را می آزاد ، احساسم این بود که تو فرود آرام کبوتران احساس کسی دیگررا درسایه پرچین خیالاتت برنمی تابی ، برای همین درمزرعه خواسته هایت مترسکی نصب کرده ای تا با چشم غره ای ازفرود دل کبوتران برحاشیه برکه های حال جلوگیری کند، مترسکی که باعث شد دل صاحب مرده ی این اندوه دربه دربایک اشارت روی درنقاب خاک ناامیدی کشد وتا ابد چشمانش را به فراسوی زمان بدوزد.

نمی دانم چرا با وصف اینکه دوست دارم کلمات را قطره قطره پیش پایت قربانی سازم ولی توان ازکفم بیرون است ، گاهی ذهن یاری نمی کند ، گاهی قلم زبان درکام می گیرد وگاهی قلبم برای حراج لباس احساسش خساست می ورزد ، نمی دانم اگر مکنونات درونم را برایت عیان نسازم چگونه این شب دیجوررا به صبح آینده برسانم ؟ نمی دانم درپس دریاچه دلت چه چیزی نهفته است ؟ نمی دانم کوچک ماهیان برکه آرزوهایم را اجازه شنا دردریای بیکران چشمهایت خواهی داد یا نه ؟ نمی دانم ازپناه دادن به لک لک های بیکس درگوشه قلبت چه منظوری داشتی وحال نمی دانم چرا با چماق نگاهت دستان دلم را به فلک می بندی ؟ نمی دانم چرا روزگاری با تو وبه همراه تمامی بی پناهان تاریخ ، راه بیستون را درپیش گرفتم تا شکست فرهاد را درگالری دیواره های تراشیده ی کوههای سربه فلک کشیده ی آن سامان به نظاره بنشینم وحال چرا مجنون وارلیلای بیدل زمانم را بدست خویش درچاه مغرب به همراه منیژه زندانی می سازم ؟ نمی دانم درراه بازگشت به خویش درکدامین پیچ این خیابان ، قلب کپک زده ازاحساسم را رابرجای گذاشتم ؟ نمی دانم حال ، چگونه با قلب نداشته به همراه عطاررویاهایم ، هفت شهرعشق را بگردم ؟ نمی دانم چرا سپیدی نگاهت دیگر همانند آن زمانهای دوروقبل ازمیلاد دلم نیست ؟ هرچه هست نمی دانم ودلم نیز نمی خواهد بدانم چرا که من خودم نیستم